حقایقِ تلخ...

خرید بک لینک
یه امتیاز دیگر... دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ | 17:14 به نام او... ده روز پیش واحد تضمین کیفیت، لیست شرکت های تامین کننده ما رو داده بود تا نماینده تولید رو برای بازدید معرفی کنیم...از آنجا که هچل و شیفته اینجور برنامه ها نیستم، به دانمارکی گفتم برای تشویق و تحریکِ کارشناسان، اونها رو معرفی کنیم...بعد بنگال پیام داد که دو الویت اول که شرکتهای مواد اولیه و کپسول بودند رو خودم برم...منم پیام دادم به دان حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: امتیاز,دیگر, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

تو مثل نسیمی دل انگیز بودی، وزیدی و رفتی... سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ | 9:32 به نام او... همون روزهایی که من دلداده رضا بودم، امیر هم جلوی راه من قرار گرفت...پسری نجیب و خواستنی، از یک خانواده مشهور و باکلاس...برادر رضایی بغل دستی ام...آنروزها جرات نداشتم به کسی بگویم که به رضا قول ازدواج داده ام...با هم بیرون می رویم...تلفنی حرف میزنیم و عاشق شده ایم...فقط مامان میدانست که چه بر من میگذرد...بغل حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: نسیمی,انگیز,بودی,وزیدی,رفتی, نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

یک روزِ... پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 1:41 به نام او... همین لحظه به خونه رسیدم...اعتراف میکنم با اینکه همچنان غمگینم اما بار غمم به نسبت نه و نیم شب که بچه ها رو پرت کردم تو پارکینگ و پا رو گذاشتم رو گاز، دقیقا، یک دهم است... امروز به جای کارخانه رفتم همایش...دم ظهر تلفن ها شروع شد...تنش در تولید و عدم نیاز چهار نفر که یکیشون نیروی محبوبِ منه...سم پاشی وحشتناک و علنی بر علیه من و حتی تهدید کارشناس حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: روزِ, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

رفتن به غار تنهایی... پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 11:53 به نام او... با سرعت ۱۲۰ و در یکساعت، اومدم به باغچه...با شاخه نبات و حبه قندم...از صبح که چشمم رو باز کردم، دعوا دوباره استارت خورد...بچه ها از یه جمله مهربان همسر، حالت تهوع میگیرم..."برات ماشین گرفتم"...کی اصلا ازت ماشین خواست، من از اول مخالف بودم، فشار بیشتری بهم وارد میشه و الان به هیچ عنوان نمی تونم بیکار بشم...چرا بابت چیزی که ازت نخوا حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: رفتن,تنهایی, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

توفیق اجباری... پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 20:38 به نام او... *حبه قندم گفت: مامان بلات جله میبه درس کنم و من و یاد جمله گهربار استاد خودشناسی انداخت که وقتی حالت بده به خودت بگو: لطفا گوز نشو!!! یخچال خالی، حبه قند رفت تو حیاط و پنج تا میوه چید و اومد...من شستم و اون خردش کرد...آب رو جوش آوردم و ریختم تو ظرف و حبه قند هم پودر جله رو ریخت تو ظرف و هم زد و بعدشم میوه هایی که خرد کرده بود رو توش ریخت حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: توفیق,اجباری, نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی